رد شدن به محتوای اصلی

عروسی های دهه شصت ما

شامپوی تخم مرغی داروگر رابرداشت شانه درجیب وآینه بردست رفت به طرف رودخانه زلال که آفتاب گرم تابستان تب آبش رابالابرده وفرصتی است تادراین ظهرزیبا تنی به آب دهد وجانی تازه نماید ورنگ ورویی نو بنمایاند.
سه چهارکودک ونوجوان قدونیم قد هم به دنبالش گامهاراتندتند برمی داشتندتاازهمدیگرجانمانندوخودی نشان دهندکه ماهم قدریافته ایم و باکسی همگام وهم کلام گشته ایم که عنوان دامادی را در رکاب ما باخود پیش می کشد•نوجوان دوازده ساله که ازبقیه دوستان خود بزرگتربودگامهای بلندتر وتندتراز کوچکترهابرمیداشت و ازبه کارگیری دست چپ خود برای مانع شدن کوچکترهای بی ملاحظه از پیشی گرفتن ازخود هم دریغ نمی کردوبادست خویش مانع می شد که کوچکترها در ردیف او قرارگیرند یاازاوجلوترافتند.مردی با الاغش که باری ازهیزم براوگذاشته بود ازروبرو می آمد ازدور گفت "همممممم "بینم هوی وکار" سی کهه امیه خوۍا؟داماد حالتی با تبسم ،حیا وار وگردن خمیده به خویش گرفت وگفت والله أ قسمت وا سی سو نه دوسو بعه ظور..مردِ صاحب الاغ واژه ی پاسخ به داماد را بدون هیچ مکس و ویرگول به واژه ی فرمان دادن به الاغ خویش وصل کرد وگفت مارِک وا هه هُش هَه هُش،....اماداماد ذره ای دراین موضوع تأمل نکردوبلافاصله گفت عمرت زیاد خرت نهفته(نخوابه) وبسرعت رفت واز هم دورشدند دامادوهمراهان رسیدن به جایگاه مخصوص اب تنی دررودخانه ،دامادسرعت خویش بالابرد وبالباس وکفش وشامپوبدست باسر رفت زیر آب درزیرآب یاد شب اول عروسی وهنگام رفتن به حجله افتاد لبخندی مغرورانه زد وسر اززیرآب برآورد ودست به بازکردن درب ترک خورده شامپوبرد وآن راباز نمود وقدری برسر افکندودستی برموهاکشید وکف نمایان گشت ودوباره رفت بر زیرآب .
کوچکترها هم درآب پخش شده بودند وخلاصه آب تنی نمودندو خود بشستند وبیرون بر ریگ وسنگهای داغ آرمیدند وازلذت نورآفتاب وگپ وگفتار خشکیدند وباهم آهنگ خانه کردند.
به نزدیک کولا که رسیدند صدای تفنگی آمد که چون نگاهها به آنسو خیره گشت گرد سفیدی از وسط سینه ی سنگ سپید خفته بر قامت تپه ی مقابل کولا برخاست آنسوی کولا دواسب به ستون های کولا بسته شده بودآنهارا آورده بودندیکی برای داماد ودیگری پسرعموی دامادتاباهم به آبادیهای منطقه بروندومردم را خبرکنند ووقت عروسی رابه آنهابگویند
عروسی شروع میشودزنان کل میزنندومتل میخوانندومردان کوه وتپه های مقابل رابه گلوله بسته اند اسبهایی زیباباسوارکارانی حرفه ای دورانی میزنندبراطرف منطقه چه صفایی داردخلاصه اش میکنم عروس رامی آورنددرچیت جای زیبای خود اماتژگاههای زیباباآتش هیزم پلو وخورشت ترشی خوشمزه راحرارت میدهندتا به غذایی لذیذمبدل نمایدآنرا.

تعداد چهل وپنجاه نفرزن در قسمت نشیمن زنان بنام لامردو روبروی مشکهای خوش عطر وآب خوابیده بر دوش لوکه ،ششصدمدل نشسته بودندمجمه های بزرگ حاوی برنج پرسوز روغن به دوش درجوارش جامی ازجنس روی باحجم انبوه پرازخورشت ترشی سرشارازگوشت بزغاله مست وپروار،ول وله ای به پاشده بود ازحنجره شصت زن ششصد صداهمزمان بلندمیشد یوی درخواست لیوان میکرد یکی آب ویکی نان ودیگری تال ومتال وازهردری سخنی به کرار چون مسلسل به رگبار راهی فضای مجلس میکردند به سختی وبغرنج غذابخوردند ظرفها راباهزار ویک موانع وسختی جمع بکردند برنج وخورشت ونان ولیوان ومجمه وقاشق وإب وته دیگ وبه پارو برکف قالیهای دستباف میتوانستی جمع نمایی اما مگرفرصت رخصت اینکار به کسی میدادند،لیکن رسمی زیبا وبزمی گرم وجانانه بود فاتی بخیرازسال هفتادوسه به اینطرف دیگه ناپدیدشداین آداب ورسوم وباماوداعی تلخ گفت.امایادشذهمچنان دراذهان ما وتب وتاب زیبایش این دلمان باقی مانده.
باسپاس.نامی 

نظرات